پرنده اي آبي در قلب من هست
كه مي خواهد پر بگيرد
اما درون من خيلي تنگ و تاريك است براي او،
مي گويم اش، آن جا بمان، نمي گذارم
كسي ببيند ات.
پرنده اي آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما ويسكي ام را سر مي كشم رويش
و دود سيگارم را مي بلعم
و فاحشه ها و مشروب فروش ها
و بقال ها
هرگز نمي فهمند كه او
آن جاست.
پرنده اي آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما درون من خيلي تنگ و تاريك است براي او،
مي گويم اش،
همان پايين بمان،
مي خواهي آشفته ام كني؟
مي خواهي كار ها را قاطي پاتي كني؟
مي خواهي در حراج كتاب هايم توي اروپا
غوغا به پا كني؟
پرنده اي آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش.
آن وقت فرو مي دهم اش،
اما او آن جا
كمي آواز مي خواند،
نمي گذارم اش
تا كاملن
بميرد.
و ما با هم به خواب مي رويم
انگار كه
با عهد نهاني مان.
و اين آن قدر نازنين هست
كه مردي را
بگرياند، اما من
نمي گريم،
تو چطور؟
0 comments:
Post a Comment