Sep 18, 2013

برای ما که جایی توی آن سالها جا ماندیم و پیدا نشدیم


دستش را محکم گرفته بود و لابلای جمعیت او را با خودش می کشید. کف دستهایش عرق کرده بود. می ترسید دست او از دستش سر بخورد و توی آن شلوغی گمش کند. بدن های داغ عرق کرده توی آن ظهر تابستان را کنار می زد با یک دست و با دست دیگر او را می کشید.
یک لحظه برگشت و نگاهش کرد. چشمهای عسلی با موهای خرمایی ، گونه های تب کرده ، چند تار مو چسبیده به صورت خیس. لبخندش که بوی خنکی دریا را می داد. دوست داشت دخترک کنارش راه برود. کنارش باشد تا بتواند دستش را بیندازذ دور کمرش و بچسباندش به خودش. تا گاه و بیگاه گردنش را ببوسد و در گوشش آهسته بگوید: « هلاکتم ». اما خیابان شلوغ نمی گذاشت . توی آن ازدحام به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که گمش نکند. جمعیت را می شکافت و می رفت. ته خیابان یک کافی شاپ بود. می خواست دخترک را ببرد آنجا ، یک آیس تی برایش بخرد. بنشیند روبرویش و تا خود قیامت نگاهش کند. به لبهایش که می چسبید دور نی و غنچه می شود. به تب گونه هایش که آرام آرام فروکش می کند. به دست کوچکش که روی میز را با ناخنش می سابد. می تواند دستش را بگیرد و ببوسد و با خیال راحت توی چشمهایش نگاه کند و بگوید « هلاکتم ». دخترک با همه صورتش بخندد و شانه هایش را بالا بیندازد.

می رفت و دست دخترک را می کشید. برگشت که دوباره چشم عسلی و موهای خرمایی  با خنکی دریا را نگاه کند. ناگهان تعادلش را از دست داد. افتاد روی مرد روبرویی. مرد پشت سری هم نتوانست خودش را نگه دارد و افتاد روی او و مرد روبرویی. بوی تند عرقشان زد توی دماغش و حالش به هم خورد. با کمک همدیگربه سختی بلند شدند و همه از همدیگر معذرت خواهی کردند. لباسهایش را تکان داد و ناگهان به دستان خالی اش نگاه کرد. به پشت سرش. دخترگ دیگر نبود. دور خودش چرخید. چشم انداخت به این طرف ، آن طرف. خون داغ دوید توی سرش. قلبش آنقدر محکم زد که می خواست از توی دهنش بپرد بیرون. جمعیت او را هل می داد و او جمعیت را هل می داد ، از این ور و آن ور. چند نفر صدایشان در آمد : « چه کار می کنی آقا؟». خواست برگردد ببیند کجا دخترک جا ماند. نتوانست. جمعیت همچنان به جلو پیش می رفت ، به سمت ته خیابان. بیهوده بود تلاشش، تلاش برای برگشتن. کمی تقلا کرد و بعد کم کم مجبور شد آرام بگیرد. جمعیت می رفت و او را با خودش تا ته خیابان کشید. آن دورها باد بوی خنکی دریا را با خود می برد.

Aug 22, 2013

پیچک

 










ایستاده بود وسط اتاق.  به جایی خیره شده بود در دوردستها. آن ور دیوار، جایی که رویا و کابوس به هم آمیخته شده بود. احساس کرد زمین زانوانش را می کشید طرف خودش. روی زانوهایش نشست. دستهایش را به فرش نرم قهوه ای نزدیک کرد و آرام آرام تسلیم جاذبه زمین شد. تنش را دراز کرد و سنگینی اش روی فرش رها شد. صورتش را توی پرزهای بلند فرش فرو کرد و به بوی عطر گمشده ای فکر کرد که آرام آرام از روی گردنش بخار می شد و لابلای ثانیه ها گم می شد. صدای موسیقی بلند  در گوشش همه خانه های مغزش را پر کرد.آنقدر که هیچ جایی برای آمدن شادی یا غم نماند. کم کم در دنیای خلسه ای عمیق فرو رفت و معلق بین زمین و آسمان ماند. خش خش صدای پایی آمد. صدای پایش را می شناخت، آشنای سالیان دوربود ، تنهایی. صدای پا نزدیک تر و نزدیک تر شد تا ایستاد. سردی حضورش مثل بادی وزیدن گرفت. سردی دست آشنای قدیمی نزدیک تنش آمد و مثل یک پیچک وحشی سمی روی پوستش لغزید.از شانه ها تا دور سینه اش، از سینه تا دور کمرش، از کمر تا دور رانها و ساقهای پاهایش. ساقه های خشن پیچک تنهایی دور تن کوچکش پیچید و جای آن دستهای داغ گمشده را کمرنگ کرد. حس کرد مثل کودکی است که تازه زاده شده و در این دنیا هیچ کس را نمی شناسد. توی ملافه سردی پیچیده شده و بیقرار دنبال صدای قلب مادرش می گردد. کجا بود مادرش که آن پارچه سرد را از دورش کنار بزند و او را به روی سینه اش بگذارد تا آرام بگیرد؟ 
چنگ زد به پرزهای قهوه ای فرش. زانوانش را جمع کرد به سمت شکمش. دستهایش را پیچید دور خودش. پیچک تنگ تر و تنگ تر او را در آغوش گرفت. پلکهایش سنگین شد. چشمهایش را روی هم گذاشت و در میان بازوان تنهایی به خوابی هزار ساله رفت.

Aug 18, 2013



در شعر شاعران قدیم ، زلف من آشفته ز باد صبا بود و دل تو آشفته ز من.

صبح که از خواب بر می خیزم دستی به موهای آشفته ام می کشم و در آینه نگاه می کنم. نه از باد صبا خبری هست و نه از دل تو. اتاق تاریک است و همه جا ساکت. روزهاست که با کسی حرف نزده ام. چند نفری را دیده ام ، با هم خوش و بشی کرده ایم ، اما حرف؟ فکر می کنم سالهاست که با کسی حرفی نزده ام.
شانه چوبی قدیمی ام را زیر تخت پیدا کردم. گیره مویم هم از زیر بالشم پیداست . شانه را همان زیر تخت جا می گذارم. وقتی می خواهم موهایم را جمع کنم و ببندم ، چه فرقی می کند که تار به تار باشد یا در هم تنیده ؟ تازه بگذار آشفته بماند. شاید یاد کسی را کنم که اگر بود و می دید ، آشفته می شد.
از سماور خانه مادر بزرگ اینجا خبری نیست. کتری برقی هست و چای کیسه ای. وقت نیست ، وقت تنگ است و همه چیز فوری شده است . چای فوری، غذای فوری، زندگی فوری. خوب که فکر می کنم می بینم همه چیزمان دارد فوری می شود. پس چرا هیچ وقت  وقتِ اضافه نداریم؟ سوال بی جواب. این اولین نیست . آخرین هم نیست. به ساعت شماطه دار نگاه می کنم. از فراموشی من باز به خواب رفته است. کوکش می کنم و با شتاب به راه می افتد.
به وسایل خانه نگاه می کنم. گرد و خاک همه جا را گرفته است. خودم هم گرد و خاک گرفته ام اگر راستش را بخواهی. اگر هم که راستش را نمی خواهی ، این هم بماند مثل همه آنهایی که ماند توی دلم و گفته نشد. حوصله چایی را هم ندارم. دوست دارم دوباره برگردم به رختخواب. به خوابم فکر کنم ، به تو. اما خوابها فقط خواب هستن. دلگیر نشوی از من ، نمی توانم همیشه بخوابم تا با تو باشم. می دانی ، بی تو بودن آنقدرها هم بد نیست. بی تو که هستم باور کن بیشتر به تو فکر می کنم. با تو بودن؟ می دانی که عادت کردن چه طور دوست داشتن ها را خراب می کند... بگذریم.
مداد چشم را بر می دارم. خطی به بالای پلک ، نزدیکِ نزدیک چشم. گوشه اش را می دهم بالا. همان جوری که دوست داشتی. حالا چشم چپ. باور کن سعی خودم را می کنم . اما می دانی که این خطها همیشه تا به تا می شوند.
« شاید پلکهایت تا به تا هستند.»
اخم می کنم و می خندم.
کمی پودر به صورت ، کمی پودر به گردن. رژ گونه ، زیر شقیقه ها. خطی در امتداد لب ، رژ صورتی روی لبهایم می رود و بر می گردد. لبهایم را به هم می سایم و در آ ینه به تو نگاه می کنم که روی تخت نشسته ای.
« حالا دوستم داری؟»
بر می گردم و به جای خالی ات روی تخت نگاه می کنم. تلخی واقعیت را مثل یک چای غلیظ می نوشم ، داغ داغ. لباسی بر تن می کنم واز خانه می زنم بیرون. باد صبا می پیچد به دورم و یک روز دیگر را شروع می کنم .
 یک روز دیگر از روزهای بی تو بودن.
آگوست 2009